Sunday, March 18, 2007

تلنگر


آنچه مرا به وجد می آورد

رقص قطره های باران بر روی خاک

و بر گونه گُلهای خشکیده گلدان است

آنچه مرا به وجد می آورد

صدای پای عابرانی است که بی توجه می گذرند

و خلوتم را بر هم می زنند

رعشهِ هر از گاه روحم

از قطره های اشکی است

که نثارم می کنند

هر چند به ندرت

من اینجا آرمیده ام

سرد و بی روح

رایحه دل انگیز بهارانهِِ شب بوهای دخترک گل فروش

نوازشگر جانِ بی روح من است

و من

همچنان

نگران دخترک


با آن لبخند معصومانه اش هستم

Tuesday, January 02, 2007

او


سرم را برگرداندم
لحظه ای انگار همه چیز متوقف شد
موهای جو گندمی،چشمان براق،لبان کلفت
چهره ای که هنوز ذره ای از ذهنم پاک نشده بود
خودش بود
داغ شدم،گرم و پر حرارت
طپش قلب،صدای سوت قطار
تصور دوباره دیدن او،نمی دانم،خوشایند بود یا نه
اگر او هم مرا دیده باشد
...
به یاد بلند پروازی های بچه گانه اش افتادم
یاد عشقی که نمی دانم او از من دریغ کرد یا من از او
کابوس بود یا رویا
من در این سالن پر ازدحام و شلوغ چه می کردم
مسافر بودم یا به انتظار مسافری
شاید او هم مرا دیده بود
شاید به پیشواز او آن جا سرگردان بودم
طپش قلب،صدای سوت قطار
جلو رفتم
می لرزیدم،داغ بودم
کابوس بود یا رویا
دستم را روی شانه اش گذاشتم
سرش را برگرداند
و باز همه چیز متوقف شد
جوان منتظر شنیدن سوالی از جانب من شد
و من انگار تمام نیروی خودم را از دست داده بودم
به چشمان جوان نگاه کردم
خبری از شیطنت و برق چشمان او نبود
...
اشتباه کرده بودم
...
قطار سوت زنان حرکت کرد
به انتظار قطار بعدی گوشه ای نشستم
و فکر کردم،فقط فکر کردم
او دیگر تا الان باید تمام موهایش سفید شده باشد

Friday, December 15, 2006

...


زن
مرد
تولد
مرگ
***
ابدیت

Wednesday, November 29, 2006

عطر پدرم


پدرم بوی خاک می دهد
موهایش نیز به رنگ خاک
دستهایش به زبری خاک
لباس های پدرم خاکی است
اما مهربان است
پدرم بوی خاک می دهد
او سرفه می کند
سرفه هایش خاک های سر و تن او را به هوا بلند می کند
و او
بازهم سرفه می کند
پدرم خمیده شده
دستهای به رنگ خاکش را به سَرِ ما می کشد
و
سرفه می کند
گمانم غیر از قلب مهربانی که در سینه دارد
بقیه اش از خاک است
دستها
لباس ها
سجاده اش
حتی دوستانش هم بوی خاک می دهند
***
پدرم بوی خاک می دهد
قلبش هم دیگر خاکی شده
پدرم بوی خاک می داد
و خاک بوی پدرم
عطر پدرم

Friday, November 24, 2006

دریغ


اشکالی نداره
اگه فرسنگها دورم،تنها و بی یار
اگه خاطراتم تنها یارانم هستند
اگه مشکلاتم رحمی ندارند
اشکالی نداره
اگه حتی دنیا هم به من سخت گرفته
تحمل می کنم تمامی مراحل تلخ و شیرین زندگی را
که تلخی اش در این نقطه دور افتاده
چه بسا بیشتر است
همه را پشت سر می گذارم
اگه دست خطی
یا حتی کلمه ای
برایم بنویسی
که بدانم زنده ام
دریغ مکن از من لحن شیرین کلامت را
ای دوست

Wednesday, November 22, 2006

chaos


آتش است و دود
کینه و حسد
ریا و فساد
شقاوت و شرارت
قتل و آدم کشی
فتنه و آشوب
شهوت و خیانت
دروغ و دشمنی
صدای جیغ و ناله می آید
آهِ حسرت
بوی تعفن گناه همه جا را فرا گرفته
آدمیان تا گلو در گناههای خود فرو رفته اند
بی ایمانی بیداد می کند
شلاق عدالت است که بر سر و صورتشان می خورد
خون است و خون
***
باید پاک شوی
باید تقاص گناهان خود پس بدهی
حقی که پایمال کرده ای
دروغی که گفته ای
تهمتی که زدی
دلی که شکسته ای
اینان همه چونان زنجیری بر دست و پا و گردنت
تو را در منجلابی فرو می برند
که خود با دستانت برپا کرده ای
در آتشی می سوزی که خود هیزمش را فراهم کرده ای
آن زمان که فتنه می کردی
آن زمان که غرورت بیش از اندازه ات بود
آن زمان که ندای وجدانت را خفه کرده بودی
و اهریمنانه می خندیدی
بر هر چه که حق بود
.
.
.
اینک زمان حساب است
برخیز و بگو
اگر حرفی مانده
وگرنه
خاموش باش
بنگر و بسوز
بر نایره ای که برپایش کرده ای

Thursday, November 16, 2006

تنها


من تنها شدم
و باد هنوز می وزد
آفتاب مصرانه گرما می بخشد
جوانه ها می رویند
فصل ها می گذرند
باران صورتم را نوازش می کند
من تنها هستم
تنها و غمگین
چگونه است که همه ذرات وجودم
اما
زندگی را فریاد می زنند
موجها مرا به خود می خوانند
آنجا در قعر دریاها
آرامش هست و سکوت
که تا کنون تجربه اش نکرده ام
...

Friday, November 10, 2006

آرزو


آرزوهایم را بر بال پروانه ها نگاشتم
و آن را به دست باد دادم
تا به تو رسانندش
ابر سیاه راه بر آنان بست
آرزوهایم را در گوش گُلی زمزمه کردم
دست غداری آن را از شاخه برچید
فکر کردم
رودخانه که دیگر خروشان است و روان
حتی امانتدار هم هست
او هم در دریا گُم شد
پس آن را فریاد زدم تا بر بالهای فرشته ها بنشیند
و ملائک آرزوهایم را به گوش تو برسانند

Monday, November 06, 2006

آرامش


ای کودک درون
آرام بگیر
بگذار این قدمهای آخر را نیز بردارم
آنگاه
هر دو در سرزمینی دیگر
به آرامش خواهیم رسید

Thursday, November 02, 2006

عادت می کنیم


عادت می کنیم
به استنشاق دود به جای هوا
عادت می کنیم
به پرستش خود به جای خدا
عادت می کنیم به ندیدن آفتاب
نادیده گرفتن آب
نشنیدن بلبل
نفهمیدن گُل
عادت می کنیم به دیدن صورتکهای گِلی در قاب آیینه
بدون رنگ و لعاب عشق
به لمس سیم های خاردار به جای علفهای شبنم بسته
به عروسک ها به جای آدمها
عادت می کنیم به دیدن ستاره های کاغذی در آسمان
به شنیدن قارقار کلاغ ها به جای نغمه پرستوها
به خزان همیشگی
به شعار به جای عمل
***
عادت می کنیم

Saturday, October 28, 2006

فاصله


فاصله ای بعید بود
برگشتم
گرد و غبار از شانه ها زدودم
هر چه بیشتر در پی آشنایی بودم
کمتر چهره ای دوستانه دیدم
دریغا
غربت در دیارت
چه سخت تر می گذرد
فاصله ای بعید بود
...
رفتم

Sunday, October 22, 2006

سکوت


صدای سکوت را اگر شنیدی
بدان دلی شکسته است
و
مرغان بوتیمار لب از ثنا فرو بسته اند
چرا که عشق را دیگر جایگاهی نیست

Sunday, October 15, 2006

شنبه 22/7/1385


می نویسم
برای تو
با اشک و حسرت
که شکستی حلقه تاریک درونم را،اما نماندی
که زندگی بخشیدی به سبزینه وجودم و نماندی
می نویسم با غم و اندوه،برای تو
با دستانی خسته و دلتنگ
با نفسی گرفته که هر روزنه اش لبخند تو را طلب می کند
برای تو
که حضورت گرمای وجودم بود
پیِ آرامش بودی و من گوشه ای از این آرامشِ گرم
زدی و خواندی و رقصیدی در هیاهوی بام
و رفتی
می نویسم که چه اندک بود بوی خوش زندگی
که چه پُر معنا بود وعمیق نگاهِ شیرینت
که چه طراوتی داشت صدای شکسته شدنِ قلبم
که چه تازگی منفوری دارد این حس تنهایی
که چه تلخ بود دیدن اشکهایت در باد
و چه ساده اشکهایم می لغزند برای تو،چه آرام
زمان را به تو می سپارم
انتظارت را می کِشم
انتظار بوسه ای زمینی زیر سایه درخت
می نویسم برای تو
ته نشین لحظات
جسم من و روح تو
دست من و بوی تو
سکوت ابدی
...
مینا

Sunday, October 08, 2006

...


به چه کار آیدم
این ذهن پلید
این چشمهای ناپاک
این قلب پرکینه
این دستهای آلوده
این پاهای نا فرمان
من
چون زخمی بر چهره اجتماع
هم چنان خودنمایی می کنم
من که یارای برداشتن دردی از دردها را ندارم
من که ترس نان همیشه دهانم را بسته نگه می دارد
کلام نافذی ندارم از برای گوشهای شنوا
نه حتی فکری نو
و خود کوهی بر شانه های دیگرانم
پاشنه آشیل جامعه
خدایا
پس خلقت من آخر به چه کار آید؟

Monday, October 02, 2006

رنج


می خواهم از درد بگویم
از رنجی که می بریم
رنج دیدن روسپیانِ بَزَک کردهِ دل خون
صورت های سرخ شده از سیلی
دستهای یخ زده کودکانِ پا برهنه در برف
رنج مادرانِ جوانی از دست داده
به پای پسران کشته در جنگ
انتظار بیهوده زنان
رنج دختران به شهوت دامن آلوده
رنج فقری که به فحشا می انجامد
فحشایی که جز خون شوینده ای ندارد
شکمهای باد کرده از گرسنگی
در کنار تهوع غریب شکم بارگی
آری مردمان
رنج ببرید
ما نه آغاز جهانیم
نه سرانجام آن
سلسله زنجیره هایی هستیم
فقط و فقط برای گذر رنج
آن را از نیاکانمان
برای شما ودیعه آوردیم
امانتدار باشید
رنج مادرانتان را،پدرانتان را
خودتان را

Thursday, September 21, 2006

خزان


شانه های استوارت
تکیه بَرَش کردم
خزان شد
به چهره ای مانَد که خنده اش صدا ندارد
به صدایی مانَد که می لرزد
به کابوس رویای گم شده
به قدم هایی که روی دریاچه برمی داشتی
و اکنون آشیانه تاریکی است
به بوسه هایی مانَد که طعم لطافت را نچشید
به شقایقی پرپر
به برگهای زمان
به گریه حبس شده سرنوشت
نگاهت کردم
چشمانِ تیره ات را عمق بخشیدم و نگاهت کردم
پس زدم میله های آهنی قلبت را
بر شانه هایت تکیه کردم
جز صدای خش خش برگی زرد نصیبم نشد

Monday, September 11, 2006

چه سود


زندگی را چه سود
اگر چهره ها سرد و بی روح است
اگر جای انگشتان ظالمی بر چهره کودکی نقش بسته
زندگی را چه سود
اگر دستها به خون آلوده است
اگر دلها از هم دریاها فاصله دارند
اگر لبخند فراموش شده است
زندگی را چه سود
اگر نوای مهربانی
جای خود را به خروش و بیداد داده است
اگر شیرینیِ گذشت
در تلخی انتقام حل شده
چه سود اگر
نفسها می آیند و می روند،اما دلی نمی تپد
جایی که مُرده ها نفس می کِشند
زندگی مفهومی ندارد

Tuesday, September 05, 2006

انکار


گَشتم
آن قدر گَشتم
تا ناگاه در تاریک ترین زوایای وجودت
عشقی را یافتم
که مُنکرش بودی

Thursday, August 31, 2006

ققنوسِ عشق


نه
حتی آبیِ بی کران دریاها هم
نمی توانند آتشی را که در درونم برپاست
خاموش کنند
کجایید آدمها
بیایید
و به نظاره بنشینید
خاکستر شدنم را
که من هم زمانی مانند شما
نظاره گر سوختن عاشقی بودم
ققنوسی که مرگ ندارد

Sunday, August 27, 2006

تنها

با تو خوشحال بودم و خندیدم
با تو غمگین بودم و گریستم
با تو تجربه کردم
با تو دیدنی ها را دیدم و گفتنی ها را گفتم
با تو زندگی کردم
اما
این راهی که اکنون جلوی پای من است
راهی است که باید تنها بروم
***
بدون تو