Thursday, August 31, 2006

ققنوسِ عشق


نه
حتی آبیِ بی کران دریاها هم
نمی توانند آتشی را که در درونم برپاست
خاموش کنند
کجایید آدمها
بیایید
و به نظاره بنشینید
خاکستر شدنم را
که من هم زمانی مانند شما
نظاره گر سوختن عاشقی بودم
ققنوسی که مرگ ندارد

4 Comments:

Anonymous محمد شكيبا said...

كاملا درك ميكنم چي ميگي
ولي اصلا نميدونم چي بگم
اگر شما راهي براش داري دوست دارم بدونم

10:13 AM  
Anonymous mostafa said...

... chand vaghTe az neveshtehat gham chekke mikone , chizi shode ?

5:21 AM  
Anonymous نیوشا said...

آن مرغ نغزخوان ؛
در آن مکان زآتش تجلیل یافته ؛
و اکنون به یک جهنم تبدیل یافته ؛
بسته است دم به دم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین
وز روی تپه ؛
ناگاه چون به جای پر و بال میزند
بانگی برآرد از ته دل ؛سوزناک و تلخ
که معنی اش نداند هر مرغ رهگذر؛
وانگه ز رنج های درونیش مست ؛
خود را به روی هیبت آتش می افکند


باد شدید می دمد و سوخته است مرغ
خاکستر تنش را اندوخته است مرغ
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در

2:13 PM  
Anonymous niusha said...

man ham zamani mesle shoma
nezaregare sookhtane asheghi boodam .


kheili ghashang neveshty mina jan , kheili aali bood .
kolli lezzat bordam ...

2:16 PM  

Post a Comment

<< Home