خزان

شانه های استوارت
تکیه بَرَش کردم
خزان شد
به چهره ای مانَد که خنده اش صدا ندارد
به صدایی مانَد که می لرزد
به کابوس رویای گم شده
به قدم هایی که روی دریاچه برمی داشتی
و اکنون آشیانه تاریکی است
به بوسه هایی مانَد که طعم لطافت را نچشید
به شقایقی پرپر
به برگهای زمان
به گریه حبس شده سرنوشت
نگاهت کردم
چشمانِ تیره ات را عمق بخشیدم و نگاهت کردم
پس زدم میله های آهنی قلبت را
بر شانه هایت تکیه کردم
جز صدای خش خش برگی زرد نصیبم نشد

4 Comments:
سلام
مينا خانم ميشه يك لطفي در حق من بكنيد
ميشه تو بلاگ من توضيح بديد دليل اينهمه ناراحتي چيه؟
جدان براي من سواله
اگر محبت كنيد ممنون ميشم
منتظرتون هستم
در پناه حق
سلام نمیدونم تو چرا اینقدر شعر میگی؟؟؟بیکاری
ta delet bekhad...
kodoom bichareye tarsooyi ba
< Anonymous > comment gozashte naghd karde ?
azizam hadeaghal jorate inke esm benevisi dashte bash !
GHEIRATI SHODAM :))
Post a Comment
<< Home