Sunday, October 15, 2006

شنبه 22/7/1385


می نویسم
برای تو
با اشک و حسرت
که شکستی حلقه تاریک درونم را،اما نماندی
که زندگی بخشیدی به سبزینه وجودم و نماندی
می نویسم با غم و اندوه،برای تو
با دستانی خسته و دلتنگ
با نفسی گرفته که هر روزنه اش لبخند تو را طلب می کند
برای تو
که حضورت گرمای وجودم بود
پیِ آرامش بودی و من گوشه ای از این آرامشِ گرم
زدی و خواندی و رقصیدی در هیاهوی بام
و رفتی
می نویسم که چه اندک بود بوی خوش زندگی
که چه پُر معنا بود وعمیق نگاهِ شیرینت
که چه طراوتی داشت صدای شکسته شدنِ قلبم
که چه تازگی منفوری دارد این حس تنهایی
که چه تلخ بود دیدن اشکهایت در باد
و چه ساده اشکهایم می لغزند برای تو،چه آرام
زمان را به تو می سپارم
انتظارت را می کِشم
انتظار بوسه ای زمینی زیر سایه درخت
می نویسم برای تو
ته نشین لحظات
جسم من و روح تو
دست من و بوی تو
سکوت ابدی
...
مینا

2 Comments:

Anonymous نیوشا said...

چه تازگی منفوری دارد این حس تنهایی


عجب چیزی نوشتی ... قشنگ بود مثل همیشه

1:45 PM  
Anonymous rizgul said...

خیلی قشنگ بود

10:14 AM  

Post a Comment

<< Home