Thursday, February 16, 2006

!!!!!

...می دیدش

هرروز می دیدش,صبح وقت همیشگی رفتن به اداره با سرویس و عصر موقع برگشتن در مسیر ضربدری هم بودند,احساس می کرد می شناختش.از لباس و کیف و کفشش گرفته تا ارایش موهایش,می فهمید کی سلمونی رفته,کیفش را عوض کرده یا اصلا کلاسور دستش گرفته...حالش خوب است یاعصبی وهیجان زده است

به نظر می آید جوان خوب و معقولیه,هم سن و سال پسر او بود.اصلا می توانست پسر او باشد.احساس علاقه و آشنایی که با این جوان داشت برایش غریب و لذتبخش بود ؛

جوان با خود فکر کرد امروز هم سر ساعت همیشگی با اتوبوس زرد رنگ رد شد,چه درنگاه این زن بود که او را به خود جلب می کرد.اگر یک روز نمی دیدش دلش برایش تنگ می شد.به نظر خنده دارمی امد ولی این زن ناشناخته روی شخصیت او تاثیر گذاشته بود.نگاه تحسین برانگیززن به او آرامش می داد.احساس می کرد جای مادرهرگز نداشته اش را پر کرده.حیف که فقط روزی دوبار ان هم فقط چند لحظه او را می دید,حاضر نبود این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کند

با خودش فکر می کرد بالاخره حتما یک روزاو را از نزدیک خواهم دید و تا ان روز نباید این لحظه های گذرا را از دست بدهم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home