انتظار
تمام مدتی که کفشهای مردمو برق می انداخت و قوطی های واکس مشکی و قهوه ای را تند تند تموم می کرد,به تنها چیزی که فکر می کرد یه توپ گرد سفید و مشکی بود که بشه باهاش با بچه ها تو خرابه آن طرف خیابون فوتبال بازی کنه.حساب کرده بود اگه 6 جفت کفش دیگه واکس میزد پول توپ درمی آمد
مگه اون چی می خواست؟فقط یه توپ فوتبال
شب که رفت سر قوطی پول که زیر صندوق آهنی زنگ زده قایمش کرده بود,بهتش زد.سرش گیج رفت و دهنش خشک شد.آخه قوطی خالی بود
حالا فهمید چرا پدرش امروز صبح از همیشه زودتر از خانه بیرون رفته بود,چرا مثل همیشه اونو با کتک از خواب بیدار نکرده بود و چرا هنوز برنگشته بود

1 Comments:
akhey.,,nagoo...bemiram...kheili gonah dasht...delam choozid vazash...nanevis baba az ina!!!hal migiria!!;)
Post a Comment
<< Home