Thursday, March 02, 2006

محبت بی دریغ

فقط یه کم دیگه طاقت بیارم رسیدم،اون هیچ وقت آغوش گرمشو از من دریغ نمی کنه.تو این سرمای طاقت فرسا که دستها و پاهام از فرط یخ زدگی دیگه حس ندارن،فقط اونه که منو گرم می کنه.موقعی که هیچ کس به من توجهی نمی کنه فقط اونه که آرومم می کنه
یه خورده دیگه طاقت بیارم رسیدم.بغلش می کنم،سرمو رو سینش می ذارم و می خوابم و تو خواب بچه هایی رو می بینم که همه تو سرمای زمستون لباس گرم دارن،کلاه و شال گردن و دستکش دارن.دستها و پاهاشون یخ نمی بنده.هیچ وقت از سرما زبونشون بند نمیاد،تو کفشهای پارشون آب نمیره که بعد یخ بزنه و مثل نوک چاقو تو پاشون فرو بره و اونارو زخم کنه
آره،الان می رسم...اون همیشه اونجاست.بوی خوبشو دارم حس میکنم.خدا کنه آقا صفر نباشه تا من راحت بتونم برم پیشش
آقا صفر نانوایی داره و تنورش همیشه گرمه،کنار تنور آقا صفرتنها جایی است که احساس آرامش میکنم و همیشه آغوش گرمش به روی من باز است

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

مور مورم شد... خیلی عالی بود

خیلی واقعی ؛ خیلی تاثیر گذار

6:43 AM  
Anonymous Anonymous said...

vay...mareke bood mina....khoda bood....adam nadoone fek mikone to ye adame faghire badbakhti ke tamame omret be entezare ye tikke lebas cheshm be dastaye mardom dookhti!!!!eyval baba!!!

10:11 AM  

Post a Comment

<< Home