بچه های کوچه
پیرزن همیشه از سر و صدای زیاد بچه های کوچه و بازیهای کودکانه شان که بر هم زننده آرامشش بود,گله داشت.آن عصر جمعه بچه ها با توپ جدیدی که خریده بودند فوتبال بازی می کردند.هیاهوی تشویقشان پیرزن را کلافه کرده بود که ناگهان خانه لرزید و شیشه پنجره با صدای وحشتناکی خرد شد و ریخت.پیرزن که این حادثه را پیش بینی کرده بود خشمگینانه به طرف در رفت و فحش و ناسزا بود که مثل باران بر بچه ها می بارید.بچه ها اما مات و متحیر به صورت او خیره شده بودند.توپ هنوز در زمین بازی بود.این بار همه شهر لرزیده بود

0 Comments:
Post a Comment
<< Home