Thursday, March 09, 2006

مکاشفه

گفتم خسته شُدم...گفت اول راهه
گفتم نمی تونم...گفت رفیق نیمه راه نشو
گفتم هیچ کس منو نمی فهمه...گفت تو سعی کن آدمهارو درک کنی
گفتم حرف بی حساب نمی زنم...گفت آدمها به همدلی نیاز دارن
گفتم پس زندگی چی...گفت راه خودشو پیدا می کُنه
گفتم فردا چی می شه؟...گفت به گذشته و حال تکیه کن و استوار باش
گفتم خیلی تنهام...گفت سعی کن دوست بداری
گفتم احساس بیهودگی می کنم...گفت خودت را صرف دیگران کن
گفتم پس عدالت کو؟...گفت در قلبها دنبالش بِگَرد
گفتم این همه سوء تفاهم...گفت رنجی که آدمها از عدم ارتباط می برند
گفتم پُر از نیازم...گفت به خدا توکل کن
گفتم پس من؟...گفت دیگر مَنی وجود نداره،آنچه هست همه ماست
...
نمی دانم عقلم بود یا دِلم که این حرفها را به من گفت.ولی بعدش کمی ،فقط کمی احساس سبکی کردم

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست !
ذلت ؛ رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست
...
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن اٌسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادیها اٌسانتر است
...
به شکوه اٌنچه بازیچه نیست بیاندیش
زندگی یکسر ؛ صحنه ی بازی ست ؛
امابدان که هر کس برای بازی های حقیر اٌفریده نشده است !
خود را به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان
...
به همه سوی خود بنگر و مگذارزمان؛پشیمانی بیافریند

به زندگی بیاندیش با میدانگاهی پهناور و نا محدود

به زندگی بیاندیش که می خواهد بازیگرانش را به دست خود انتخاب کند

به روزهای اندوه باری بیاندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین ؛ حتی لحظه ای را بر نمی گرداند

تو امروز بر فرازایستاده ای
که هزار راه را می توانی دید ؛
و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپیمایی

....
از کتاب :
بار دیگر؛شهری که دوست می داشتم

اینهمه نوشتم که بگم
:
مکاشفه کن ؛ سبک شو ؛ کاری رو بکن که به نظر خودت درسته که بعدا پشیمونی برات نیاره؛ تسلیم نشو ؛...

خیلی ور میزنم!!!!

... خیلی کارت درسته :)

1:29 PM  
Blogger Unknown said...

salam minaye azizam
bloget kheyli hob dare mire jolo movafagh bashi ;)

1:14 PM  

Post a Comment

<< Home