Wednesday, April 26, 2006

رهایی


رهایش کن
مبادا که بغض و اشکَت را فروخوری
اشکها برای جاری شدنند
رها کن
سینه ات را از کینه
باز کن مُشتِ گره خورده ات را
انگُشتانت را با مهربانی و نوازش آشتی بده
پاک کن رنگ تیره و ظلمانی تنهایی را
سبز باش،قرمز،آبی آسمان
رها کن،رها شو
در نیلگونِ دریای رویاها
بُگذار تو را با خود،تا ابدیت ببرند

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره ی خموش مرد دیگری ست
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید
زیسته
مرد دیگری
که پشت این نقاب خنده
هر زمان؛ به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
...
فریدون مشیری

در اینکه باید گریه کرد؛ بدون کینه زندگی کرد و از زندگی لذت برد شکی نیست... اما
فکر کنم باید همینی که هست رو دید و از همین چیزایی که هست لذت برد
رویا فرار کردنه ؛ دروغ گفتنه به خود

9:52 AM  

Post a Comment

<< Home